دلم به وسعت تمام ثانیه های عمرم گرفته
نفرین به من که زنده ام...
نفرین بر من و بر عشق!!!
نفرین به ادامه زندگی که با عشق پوچ خواهد بود...
نفرین به عشق
نفرین به من

هرگز فراموش نمي کنم سخناني را که از چشمان تو شنيدم
مي گويند چشمها هرگز دروغ نمي گويند
اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم
آن هنگام که مي گفتند: دوستت دارم...!!!

روزی اشکهایم را دیدی و بی توجه گذر کردی...!!! اگر روزی خبر مرگم را شنیدی... چون دیر اومدی ودیگه گریه هات دردی ازم کم نمیکنه...
بی آنکه بدانی چه بر من گذشت...
حق نداری گریه کنی و ناراحت بشی!!!
فقط بخند...!!!
امروز خطوط را رها خواهم کرد و از ميان شکل هاي هندسي به پهنه ي
وسيع صداقت پي خواهم برد و در محفل آیینه ها به تو می اندیشم.
روزگار ساعت را با منطق رياضي تفريق مي کند ولي من زمان را به حالت
جمع در مي آورم و در امتداد
افق تصوير نگاهت را نقاشي مي کنم و در انتهاي کوچه هاي بي قرار باورم
به دوريت مي انديشم.
زمان دوري از تو يعني شکستن آيينه وجودم و نبودن تو يعني تاراج خاطره ها.
و اينک باورم را تقديمت مي کنم تا هرگز به دوستيمان شک نکني.
زندگی آیینه ی اعمال و کارهای توست اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری ببخش اگر مهربانی بیشتری می خواهی همواره بیشتر مهربان باش اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبوری و رعایت ادب را مقدم بدار این قانون طبیعت است و در هر لحظه از زندگی ما اعمال می شود زندگی، هر آن چه را که هدیه كنی به تو بر می گرداند زندگی خوب تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از كارهای تحسین برانگیز و زیبای خودت
نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر
صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که
برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت،
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد وبه مهمانی عشق برد،
پر از مهر بودی پر از نور بودم،
همه شوق بودی همه شور بودم،
چه خوش لحظه ای که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم،
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم،
دو آوای تنهای سرگشته بودیم،
رها در گذرگاه هستی.
دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با غم سرشته است!
از آن روزها آه عمری گذشته است.
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته است!
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین،
که دیگر ندانی کجایم،
که دیگر ندانم کجایی!

آنقدر دوستت دارم که هر چه بخـــواهی همان را خواهم اگر بروی شـــادم اگر بمانی شـــادتر تو را شـــادتر می خواهم با من یا بی من بی من اما ؛ شـــادتر اگر باشی کمی فقط کمی ، ناشـــادم و این همان عشق است . . . عشق همین تفاوت است همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد ! خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و آن آزادی توست تو را آزاد می خــــواهم . . .
از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟ یا از دلی که سوتو کور است؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟ یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟ از چه بنویسم ؟؟ از نامه هایی که هیچوقت بسویت نفرستادم ؟ یا از ترانه هایی که هرگز برایت نخواندم؟ از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم؟ یا از بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟ من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم… من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم….. من منتظر پنجرهایی هستم که عطر تو را دوباره به من نشان دهد…