منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار
تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار
برام بمون ، بهونه باش برای دل سپردن
نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن
منو ببخش نرو تنها ؛ که من بی تو میمیرم
منو ببخش ، دست تو رو خالی اگه گذاشتم
من که گذشتم از همه ، نگو دوستت نداشتم
بگذر از اون همه غم و دردی که دیدی
فقط نگو از عشق من رفتی و دل بریدی
منو ببخش نرو تنها ؛ که من بی تو میمیرم
اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا
آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم بودن پرپر میزند اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر برایم عزیزی اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری

باز هم شبی دیگر در انتظارت سپری شد و نیامدی
نمیدانم این شب را به چه امیدی سر کنم ایا امیدی هست به امدنت؟
ديگه باورم شده، آره دوستم نداره
يكي از همين روزا، منو تنها ميذاره
آسمون مثل دلم، ابر و خاكستريه
بغض آسمون شكست، داره بارون ميباره
يكي گفت ديوونهاي، كه هنوز دوسش داري
دست من نيست به خدا، دلمه دوسش داره
تو برو نامهربون، برو از پيشم، نمون
نارفيقي پيش تو، ميدونم كم ميآره
گفته بودي عاشقم، يه گل شقايقم
حيفِ گلهایی كه اون، توي دستات ميذاره
دل من چه مهربون، با دل سنگ تو بود
يه دل سنگي يه روز، رو دلت پا ميذاره
اما با صداي تو،همه چي يادم ميره
باز گناهه من چيه،دلمه دوست داره
تو براي من عزيزي، نفس مسيح داري
تو خزون مهربوني،گلي از جنس بهاري
اگه قلب من شكسته، كشتيم به گل نشسته
توي فصل نااميدي، تو اميد انتظاري
تو خود خود بهشتي، همه عمر و سرنوشتي
توي تاريكي قلبم، تك چراغ روزگاري
حرف رفتن و رها كن، كه دلم بي تو ميميره
بعد رفتنت ميدوني؟! ديگه عاشقي نداري
توبمون منم میمونم، شعر خوشبختي میخونم
شايدم يه روزگاري، توي چشمام پا بذاري
عمر رفته، راه بسته، غنچه اي زرد و شكسته
سایه شب، برکه شور، من و این پاهای خسته
تو و تنهایی و وحشت، من و درد و غم و محنت
یه بغل دلواپسی ها، میون دلم نشسته
قصه غم، غربت تو، ترس از این بی کسی ها
روزگار بی وفایی، یه هوا عهد شکسته
این تموم قصه هامه، همه دار و ندارم
می دونم، تو هم می دونی، که جونم به جونت بسته
پس بیا غم و رها کن، موندنی ها رو صدا کن
بيا تا با هم بچینیم، گل سرخ دسته به دسته
نا امیدی خود مرگه، روز خوشبختی رسیده
آخر خوب و ببینیم، شب دلتنگی گذشته
می گویندیک دقیقه طول میکشد تا یک فرد خاص را پیدا کنید،
یک ساعت طول میکشد که او را تحسین کنید،
یک روز تا دوستش بدارید،
و یک عمر تا فراموشش کنید.

با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند
با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق
که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده
ادامه مطلب...
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم.
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم.
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست.
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند.
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى را که هر روز میبینى و با آنها مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند ...

